حکایت موش و صندق رأی – شعری از هادی خرسندی

هادی خرسندی

شنیدم یکی موش صاحب مقام
به تجدید منصب نمود اهتمام

یکی صندق رأی را دیده بود
برای تقلب پسندیده بود

به بالای صندق نشستی کمین
بمالیده بر خویشتن وازلین

شبانه بدان هیکل لیز و صاف
به صندق فرو رفت از آن شکاف

هرآنکس حقیر است و نرمش‌پذیر
به رخنه نمودن ندارد نظیر

چه سوراخ موش وچه کانال سوسک
چه جرز دکان و چه

مال کیوسک

چه در درز خشتک، چه چاک لباس
جلومیرود مثل کک مثل ساس

چو آن موش ناچیز بنمود سعی
توانست رفتن به صندوق رأی

در آنجا همه رأی ها را که خواند
دلش گشت غمگین و افسرده ماند

که با آنهمه عرض اندام او
نبودی یکی رأی بر نام او

به خشم آمد از کار ملت شدید
همه رأی ها را به دندان جوید

عرق بر سراپای جانش نشست
چه دشنام ها بر زبانش نشست

چو میخواست برگردد از آن شکاف
نه دیگر تنش لیز بود و نه صاف

ز بلعیدن رأی از روی حرص
همی هیکلش بود مانند خرس

دریغا که بر آب زد بیگدار
نبودش در آن حال راه فرار

بدینگونه آن موش دزد و دله
بیفتاد از هول توی تله

خبر گشت آن رهبر از حال موش
بگفتا خودم گفته بودم بکوش

ولی گز نکرده چرا پاره کرد
نه خود که مرا نیز بیچاره کرد

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
به رویترز که حرف دارم زیاد

که من از همان سال پنجاه و هفت
شدم واقف از ظلم و جوری که رفت

ولیکن همین چشمه‌ی آخری
بود «اِند» شلتاق و افسونگری

بسی حقه دیدم در این سال ِ سی
تقلب ندیدم بدین خالصی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: